درسنامه آموزشی فلسفه (2) کلاس دوازدهم ادبیات و علوم انسانی و معارف
درس 10: دوره میانی
شیخالرئیس فلسفه
حسین بن عبدالله بن سینا که در مشرق زمین به «ابنسینا» و «ابوعلی سینا» و با القاب باشکوه «شیخ الرئیس» و «حُجةالحق» شهرت دارد و در اروپا او را «اویسنا» و «اویسن» و «شاهزادهٔ اطبا» مینامند، از داناترین و پرآوازهترین حکما و دانشمندان ایرانی و از مشاهیر علم و حکمت و حکمت در جهان به شمار میآید.
ابنسینا در سال 370 هجری در یکی از روستاهای بخارا متولد شد. این فیلسوف در زندگینامهای که برای شاگرد وفادار خود، ابوعُبید جوْزَجانی، نگاشته مراحل رشد علمی و فلسفی خود را توضیح داده است. در این زندگینامه آمده است که پدر ابنسینا وی را در همان کودکی به معلم قرآن و ادب میسپارد و او چنان در آموختن پیش میرود که مردم از میزان دانش وی در ده سالگی شگفتزده میشوند.
ابنسینا در منطق و ریاضیات شاگرد ابوعبدالله ناتلی بود امّا به سرعت بر معلم خویش پیشی گرفت؛ به گونهای که قسمتهای دشوار کتاب را برای استاد خود روشن میکرد.
او از همان کودکی و نوجوانی چنان مطالعه میکرد و به آموختن علاقه نشان میداد که در شانزده سالگی بیشتر علوم زمان خود را در ریاضیات، منطق، فقه، فلسفه و طب فرا گرفت و دانشمند بزرگ زمان خود شد.
ابنسینا خود میگوید: «علم طب از علوم دشوار نیست و من پس از مدت کوتاهی در آن مهارت یافتم ... با این همه، از مناظره در علم فقه و آموختن آن فارغ نبودم. در آن زمان، شانزده سال از عمر من گذشته بود. پس، مدت یک سال و نیم دیگر نیز با جدیّت به مطالعه پرداختم و بار دیگر منطق و سایر اجزای فلسفه را دوره کردم. در این مدت، روزها و شبها را به مطالعه و طلب علم میگذراندم. هنگام مطالعه، هر مطلبی به نظرم میآمد، مقدمات آن را مینوشتم، در آن نظر میکردم و شروط آن را منظور میداشتم تا آنکه حقیقت آن بر من معلوم میشد. اگر در مسئلهای حیران میماندم و بر حدّ وسط قیاس آن راه نمیبردم، به مسجد جامع میرفتم و نماز میگزاردم و نزد مُبدِع کل، زاری و تضرّع میکردم تا آنکه بر من آشکار میگردید و شب به خانه برمیگشتم و به قرائت و کتابت مشغول میشدم و چون خواب بر من غلبه میکرد یا ضعفی در خود مشاهده میکردم، تجدید قوا میکردم و باز به قرائت مشغول میشدم و بسیار بود که در خواب همان مسائل بر من مکشوف میشد.»
درس (صفحهٔ 79 کتاب درسی)
از این نقل مختصر از زندگی ابنسینا، چه نکاتی را میتوان برداشت کرد؟
1- ابنسینا شخصیت متفکّر و اهل علم بود و در تمام علوم زمان خود مهارت داشت.
2- پر تلاش و با جدّیت بود و حاصل این تلاش و پشتکار، خدمات ارزشمندی است که به جهان اسلام نموده است.
روش ابنسینا در تحلیل مسائل فلسفی، عقلی و استدلالی است. او این روش را که ارسطو پایهگذاری کرده و بعدها وارد جهان اسلام شد، به اوج رساند. ابنسینا فلسفۀ مشائی را بهصورت مدوّن و نظاممند ارائه کرد.
تألیفات
ابنسینا در طول زندگی نسبتاً کوتاه و پرماجرای خود بیش از دویست کتاب و رساله در شاخههای گوناگون علم و فلسفه نوشت که برخی از آنها قرنها در مراکز علمی شرق و غرب تدریس شدهاند و برخی امروز هم تدریس میشوند. کتابهای زیر از مهمترین آثار او هستند:
1- قانون: که نوعی فرهنگنامۀ پزشکی است، از معروفترین آثار ابنسینا بهشمار میرود و به زبانهای لاتین، انگلیسی، فرانسه و آلمانی ترجمه شده است.

2- شفا: این کتاب نیز دایرةالمعارف عظیم علمی و فلسفی مشتمل بر موضوعاتی چون منطق، ریاضی، علوم طبیعی و الهی میباشد. قسمت الهیات شفا که دربردارندۀ فلسفۀ ابنسیناست، کاملترین مرجع حکمت مشائی است و هم اکنون نیز در حوزههای علمی و مراکز دانشگاهی از مهمترین کتب فلسفی بهحساب میآید.

3- نجات: بیانی مختصر در فلسفهٔ ابنسیناست به بیشتر زبانهای زندۀ دنیا ترجمه شده است.

4- انصاف: دارای بیست جزء و شامل 28 هزار مسئله بوده اما در حملۀ غزنویان به اصفهان به غارت رفته و تنها چند جزء آن باقی مانده است.
5- اشارات و تنبیهات: آخرین دیدگاههای ابنسینا در حکمت را شامل میشود و امروزه هم جزء کتابهای درسی است.
6- دانشنامۀ علایی: به زبان فارسی است و ابواب مختلف حکمت در آن مندرج است. این کتاب در اصفهان و برای علاءالدوله، حاکم آن شهر نوشته شده است.
طبیعتشناسی ابنسینا
از نظر ابنسینا، طبیعت مرتبهای از هستی است که دارای حرکت است و روبه مقصدی خاص دارد و این مقصد جزء ذات عالم طبیعت وا ز آن جداییناپذیر است.
علت نامگذاری این عالم به «طبیعت» بدان جهت است که اجزای این عالم، هرکدام طبع و ذات خاصی دارند که منشأ حرکات و تغییرات اجزا و افراد عالم طبیعت می باشد. خود این عالم نیز بهعنوان یک «کل»، طبع و ذاتی دارد که منشأ و مبدأ حرکات و تحوّلات آن است.
خداوند، عالم طبیعت را با لطف و عنایت خود پدید آورده و همهٔ اجزاء آن چنان ترکیب و تألیف شدهاند که بهترین نظام ممکن، یعنی نظام احسن را تحقق میبخشند.
به نظر ابنسینا طبیعتِ هر شیء آن را بهسوی خیر و کمال مطلوبش سوق میدهد؛ بهشرط اینکه مانعی در راه طبیعت قرار نگیرد. حتی آنچه ظاهراً شر و بدی بهنظر میرسد، مانند پژمرده شدن یک گل یا مرگ یک جاندار یا حتی وقایع ویرانگر طبیعی همچون سیل و زلزله، همگی در یک نظم کلّی جهانی تأثیر مثبت دارند و به کمال نهایی طبیعت کمک میکنند. به همین جهت، با نگاه کردن به بخش کوچکی از جهان طبیعت نمیتوان دربارۀ آن داوری کلی کرد؛ مثلاً زرد شدن برگهای سبز درختان در پاییز برای کسی که فقط پاییز را میبیند، حادثهای ناگوار تلقی میشود امّا کسی که چهار فصل را مشاهده میکند، میداند که پاییز نقش ویژۀ خود را در اعتدال طبیعت به انجام میرساند.
ابنسینا از ما میخواهد که علاوه بر مطالعۀ عالم طبیعت برای کشف ویژگیها و روابط پدیدههای آن (که به شکلگیری علوم طبیعی منجر میشود)، در رابطۀ وجودی این عالم با مبدأ کلّ جهان هستی نیز تأمل کنیم. شیخالرئیس میگوید: «آیا میدانی پادشاه کیست؟ پادشاه راستین آن توانگر و بینیاز مطلق است که هیچ چیز در هیچ چیز از او بینیاز نیست. ذات هرچیزی از اوست؛ زیرا ذات هر چیز یا از او پدید آمده یا از چیزی پدید آمده که خود آن چیز را خداوند بهوجود آورده است. پس، همۀ چیزهای دیگر بنده و مملوک اوست و او به هیچ چیز محتاج نیست.»
از نظر ابنسینا، تأمل در رابطۀ طبیعت با ماوراء طبیعت و خدا در کنار تحقیق در روابط میان پدیدهها، دانشمند و محقق را از ظاهر پدیدهها عبور میدهد و به باطن آنها میرساند؛ آنها را به خشوع و خشیت در برابر حق میساند و مصداق آیۀ شریفۀ «انِمَّا یَخْشَی اللهَّٰ مِن عباده العلماء - تنها بندگان عالِمِ خداوند خشیت او را به دل دارند - میسازد.»
تأمل (صفحهٔ 82 کتاب درسی)
دیدگاه ابنسینا دربارۀ عالم طبیعت را مطالعه کنید و به سؤالهای زیر پاسخ دهید.
1) چرا ابنسینا عالم طبیعت را هدفمند میداند و برای آن هدف و مقصد قائل است؟
چون معتقد است که عالم طبیعت با لطف و عنایت الهی ایجاد شده است و همه اجزای آن به گونهای تألیف شدهاند که بهترین نظام ممکن را تحقّق بخشیدهاند. از طرفی هم طبیعت هر شیء آن را به سوی خیر و کمال مطلوبش سوق میدهد به شرطی که مانعی در راه طبیعت قرار نگیرد.
2) چگونه ابنسینا طبیعت را یک مجموعۀ دارای اعتدال و روبه کمال میداند، در عین حال که از اموری مانند مرگ، سیل، زلزله و نظایر آن هم آگاهی دارد؟
از نظر ابنسینا اموری از قبیل سیل و زلزله در نظام کلّی عالم، شرّ محسوب نمیشوند و همگی در این نظام کلّی لازمهٔ اعتدال و دارای تأثیر مثبت هستند و به کمال نهایی طبیعت کمک میکنند.
3) شهرت ابنسینا در طب و طبیعتشناسی کمتر از فلسفه نیست. پس، چرا نگاه او به طبیعت با نگاه کسی که فقط در زیستشناسی یا طبیعتشناسی تخصص دارد، متفاوت است؟ آیا قبیل تفاپتها را امروزه هم میتوان مشاهده کرد؟
نگاه ابنسینا به طیبعت، یک نگاه الهی است و نگاه طبیعی تنها نیست. از این جهت او عالم طبیعت را معلول یک ذات بی نیاز میداند.
بله. به عنوان مثال نگاه فردی مانند پاسکال که یک نگاه الهی و توحیدی به جهان دارد با نگاه یک زیست شناس که معتقد به خدا نیست، تفاوت دارد. انسانهایی که هم به امور مادّی توجّه دارند و هم به امور معنوی، طبیعت را به عنوان یک موجود زنده و دارای هدف و غایت میبینند.
تفکر (صفحهٔ 82 کتاب درسی)
ابنسینا در داستان عرفانی - فلسفیِ «حیّبن یقظان» آورده است:
«نیکویی وی پردهٔ نیکویی وی است و آشکار شدنِ وی سببِ پنهان شدن وی است. چنان که آفتاب اگر چنداندکی پنهان شد، بسیار آشکارا شد و چون سخت پیدا شد، اندر پرده شد. پس، روشنی وی پردۀ روشنیِ وی است.»
مقصود ابنسینا از این عبارت چیست؟ آیا میتوانید آن را توضیح دهید؟
خداوند از بس نیکو و زیباست که همین زیبایی و جمال او مانعی برای دیده شدن این همه زیبایی است. خداوند از بس که آشکار است همین ظاهر بودنش سبب مخفی بودن او میشود. مانند نور آفتابی که اگر کم باشد قابل دیده شدن است اما وقتی این نورانیت شدید شد اگر چه آشکارتر و نمایانتر میشود اما چشم افراد قابلیت دیدن نور شدید را ندارد (خورشید وقتی پشت ابر است میشود آن را دید اما خورشید وقتی ظاهر است نمیتوان آن را مشاهده کرد).
حکیم اشراقی
شیخ شهابالدین سهروردی از برجستهترین چهرههای حکمت اسلامی و فرهنگ ایران زمین، در سال 549 هجری قمری در قریۀ سُهروَرد زنجان دیده به جهان گشود. تحصیل خود را در مراغه آغاز کرد. پس از آن، به اصفهان رفت و با اندیشههای ابنسینا آشنایی کامل یافت. سپس، عزم سفر کرد و سفرهای خود را با سلوک معنوی و عرفانی درآمیخت و به مجاهدت با نفس مشغول شد. او اغلب ایّام سال روزه داشت و در خلوت خود به ذکر و عبادت مشغول بود تا آنکه به مقامات عالی عرفان و برترین درجات حکمت نائل شد. در همین دوره، مهمترین کتاب خود «حکمةالاشراق» را نوشت و مکتبی جدید را در فلسفۀ اسلامی ارائه کرد. سهروردی در این کتاب از شیوۀ مشّائیان فراتر میرود و حکمت اشراقی را پایهگذاری میکند.
پایهگذار مکتب فلسفی اشراق
شیخاشراق به ابنسینا احترام میگذاشت و از او سپاسگزاری میکرد. در عین حال، میکوشید حکمت استدلالی ابنسینا را با چاشنی کشف و شهود قلبی به کمال رساند. او با احیای فلسفۀ نور و اشراق ایران پیش از باستان و تلفیق آن با عرفان اسلامی، حکمتی نو، به نام «حکمت اشراق» را پایهگذاری کرد. حکمت اشراق نوعی بحث از وجود است که تنها به نیروی عقل و ترتیب استدلال اکتفا نمیکند بلکه آن را با سیر و سلوک قلبی نیز همراه میسازد. فیلسوف اشراقی میکوشد آنچه را در مقام بحث و استدلال بهدست آورده، با شهود قلبی و تجربۀ درونی دریابد و به ذائقۀ دل برساند و آنچه را از طریق شهود کسب کرده است، با استدلال و برهان به دیگران برساند. از نظر سهروردی، آن تحقیق فلسفی که فقط متکی به شیوۀ استدلالیِ محض باشد و نتواند به قلب برسد، بینتیجه است و سیر و سلوک روحانی و قلبی هم بدون تربیت عقلانی گمراه کننده میباشد.
قطبالدین رازی یکی از پیروان اشراق میگوید: «حکمت اشراق، حکمتی است که اساس و بنیان آن اشراق است. اشراق نیز عبارت است از کشف و شهود و این حکمت همان حکمت شرقیانی است که اهل فارس بودهاند، زیرا حکمت آنها هم شهودی و کشفی بوده است. این حکمت از آن رو اشراقی خوانده شده که از ظهور و انوار عقلی و تابش آنها بر نفس انسانهای کامل بهدست میآید»
اشراق نور
بر اساس بیانی که شیخِ اشراق از «اشراق» دارد، مفهوم «نور» را به جای مهفوم «وجود» وارد فرهنگ فلسفی خود مینماید و همهٔ مباحث خود را پیرامون نور و مراتب آن و ظلمت و درجات آن ساماندهی میکند. شیخِ اشراق مبدأ جهان و خالق هستی را نور محض میداند و او را «نور الانوار» مینامد. اشیای دیگر از تابش و پرتو نور الانوار پدید آمدهاند. پس، هر واقعیتی «نور» است امّا نه نور مطلق، بلکه درجهای است از نور. پس، تفاوت موجودات، مربوط به شدّت و ضعفِ نورانیّت آنهاست. او میگوید:
«ذات نخستین و نور مطلق، یعنی خدا پیوسته نور افشانی (اشراق) میکند و بدین ترتیب، متجلّی میشود و همۀ چیزها را بهوجود میآورد و با اشعهٔ خود به آنها حیات میبخشد. همه چیز در این جهان پرتوی از نور ذات اوست و هر زیبایی و کمالی، موهبتی از رحمت اوست و رستگاری، عبارت از وصول کامل به این روشنی است.»
در فلسفۀ شیخاشراق، مشرق و مغرب معنای زمینی خود را ندارند بلکه در جغرافیای عرفانی معنایی ویژه پیدا میکنند. مشرق جهان در جغرافیای سهروردی، نور محض یا محل فرشتگان مقرب است که به دلیل تجرّد از ماده، برای موجودات خاکی قابل مشاهده نیست. مغرب کامل نیز جهان تاریکی یا عالم ماده است که بهرهای از نور ندارد. در میان مشرق محض و مغرب کامل، مغرب وُسطیٰ قرار دارد که در آن نور و ظلمت به هم آمیختهاند.
ذکر تفاوتها (صفحهٔ 85 کتاب درسی)
با توجه به آنچه از حکمت مشاء و اندیشههای فارابی و ابنسینا و نیز از حکمت اشراق و اندیشهٔ شیخ اشراق بیان شد، دو تفاوت اصلی این دو حکمت را بیان کنید.
1- مقایسه حکمت مشّاء و اشراق: حکمت اشراق در روش علاوه بر برهان و استدلال عقلی به سیر و سلوک قلبی و کشف و شهود باطنی (شهود) نیز توجّه دارد امّا حکمت مشّاء فقط بر برهان و استدلال عقلی (عقل) برای کشف حقیقت تکیه دارد. هدف فیلسوف مشائی شناخت جهان خارج است اما هدف اصلی فیلسوف اشراقی این است که آنچه با استدلال عقلی به آن رسیده با شهود قلبی و تجربه درونی همراه سازد و آنچه را از طریق شهود کسب کرده با استدلال و برهان به دیگران تعمیم دهد.
2- مقایسه عرفان با حکمت اشراق: عرفا به برهان و استدلال عقلی توجّه چندانی ندارند و فقط روش آنها متّکی بر سیر و سلوک قلبی و تجربه درونی (کشف و شهود) است اما در حکمت اشراق هم به استدلال عقلی توجّه میشود و هم به سیر و سلوک قلبی.
دستهبندی جویندگان معرفت
سهروردی جویندگان معرفت را به چهار گروه تقسیم میکند:
1- آنان که بهتازگی شوق معرفت یافتهاند و جویای آناند؛
2- آنان که در فلسفۀ استدلالی به کمالی رسیدهاند ولی از ذوق و عرفان بهرهای ندارند؛
3- آنان که به طریقۀ برهان و فلسفۀ استدلالی توجهی ندارند و فقط تصفیۀ نفس میکنند و به شهودهایی دست یافتهاند؛
4- سرانجام، آنان که هم در صُوَر برهانی به کمال رسیدهاند و هم به اشراق و عرفان دست یافتهاند. اینان حکیم متألهّاند و بهترین دسته به حساب میآیند. شیخاشراق دربارۀ این گروه مینویسد:
«اگر در زمانی اتفاق افتد که حکیمی غرق در تألّه بوده و در بحث نیز استاد باشد، او را ریاست تامّه بوده و خلیفه و جانشین خدا اوست ... جهان هیچگاه از حکیمی که چنین باشد، خالی نیست ...؛ زیرا برای مقام خلافت الهی ضروری است که امور و حقایق را بیواسطه، از حق تعالیٰ دریافت کند و البته مراد من از این ریاست، ریاست از راه قهر و غلبه نیست، بلکه گاه باشد که امامِ تألّه در ظاهر حاکم باشد و گاه بهطور نهانی ... [در هر حال] او است که ریاست تامّه دارد، اگرچه در نهایت گمنامی باشد و چون ریاست واقعی جامعه بهدست او افتد، زمان وی بس نورانی و درخشان شود و هرگاه جامعه از تدبیر حکیمی الهی تهی مانَد، ظلمت و تاریکی بر آن سایه افکَنَد.»
به کار ببندیم (صفحهٔ 86 کتاب درسی)
1) میان نامگذاری فلسفۀ سهروردی به «اشراق» و استفاده از مفهوم «نور» به جای «وجود» چه رابطهای هست؟
از دو جهت بین نامگذاری فلسفه سهروردی به "اشراق"با مفهوم "نور" ارتباط وجود دارد:
الف: یکی از معانی اشراق «تابیدن نور بر دل» است و سهروردی معتقد است برای درک حقیقت و وصول به آن علاوه بر استدلال عقلی بر قلب هم باید نور معرفت بتابد تا قلب از آلودگی و تاریکیها پاک گردد.
ب: وجه دوم: اشراق از لفظ "شرق" و "مشرق" گرفته شده و شرق یا مشرق یکی از جهات جغرافیایی است که محل طلوع نور خورشید است. در جغرافیای عرفانی شیخ اشراق نیز مشرق مطابق با عالم فرشتگان مقرّب الهی و نور محض است.
2) آیا فلسفۀ اشراق سهروردی از فلسفه خارج و وارد عرفان شده یا همچنان فلسفه باقی مانده است؟
همچنان یک روش فلسفی است، به دلیل اینکه در روش آن استدلال عقلی و برهانی معتبر است، از طرفی هم موضوع آن بحث از وجود و احکام و عوارض آن است.




